farzane fahimian

farzane fahimian

@farzane fahimian

  • ۴۱۲

    امتیاز

  • ۱

    دنبال‌کننده

  • ۰

    دنبال‌شونده

  • ۰

    نقد

  • ۱۶

    نقل‌قول

نقل قول‌ها

آدم غیر حرفه ای در خودکشی، یعنی کسی که واققا خودش را نمی‌کشد. دوست دارد ذره ذره خودش را سر به نیست کند.
۱ پسند
هیچ وقت فکر کرده ای که توی این مملکت فاسد شدن چقدر سخت است؟ باید فرصت و امکانات زیادی داشت تا فاسد شد. بیش‌تر مردم به این دلیل شریف می‌مانند که راه دیگری ندارند.
۳ پسند
من در تمام عمرم مثل یک سگ زندگی کرده بودم. اما دیگر، تصمیم قاطعم بدل شدن به یک گربه بود. می‌خواستم گربه باشم. دیگر مثل سگ چابلوسی کردن، وابسته شدن به دیگران، وابسته کردن دیگران به خودم، سرم را به نوازش این و آن سپردن، با احساس نیاز به محبت و گرما خودم را به پاهای آدمها مالیدن و برای شیرین کردن خودم دم تکان دادن، در زندگی ام جایی نداشت. اینها را زمان درازی پیش از این ترک کرده بودم. در سالهایی که سگ بودم، همه این کارها را کرده بودم، آن هم خیلی زیاد. و این مرا به فلاکت کشانده بود. به لبه ی مرگ رسیده بودم. لبه ی مرگ چیزی فجیع‌تر از خود مرگ است. این را به تجربه آموختم. مدتی طولانی به خاطر وابستگی‌ها در لبه ی دیوانگی پرسه زده بودم. تاریکی در درونم جا گرفته بود. تاریکی غلیظی که به هیچ وجه نمی‌توانستم آن را بشکافم، دور بیندازم، استفراغش کنم یا درش بیاورم. همیشه در درونم بود. گویی زندگی کردن را از یاد برده بودم. یکی باید این را به من تذکر می‌داد. اگر یادم نمی‌افتاد که «باید نفس بکشم!» نفس نمی‌کشیدم. همه این بلا‌ها از آن رو به سرم آمده بود که مثل سگ، وابسته بودم و محبت و دلسوزی را گدایی می‌کردم؛ از آن رو که درباره مخلوقات موسوم به انسان، افکار غلطی داشتم؛ از آن رو که جهان را جایی روشن و گرم و پر از دلسوزی تصور می‌کردم. در واقع سگ‌ها ساده لوحند. ولی من حالا یک گربه ام یک گربه تربیت شده، خونسرد و نیرومند. یکی از 300 هزار گربه ای هستم که در بنی حسن، در مصر باستان مومیایی شده اند. به اندازه آنها سرد و به اندازه ی آنها نیرومند و مغرور.
۰ پسند
آنچه که بیشتر رنجم می‌دهد، اینست که حس می‌کنم تو برای من حرف نمی‌زنی. حس می‌کنم حرف زدن توی خانه برایت عادت شده. حتا موقع حرف زدن هم نگاهم نمی‌کنی. درست مثل اینست که با خودت حرف می‌زنی.
۰ پسند
چه در زندگی واقعی و چه در فیلم‌ها هیچ وقت ندیده ام که مردی با جیب‌های خالی بتواند زن زیبایی را از راه به در کند.
۱ پسند
فقر همیشه مشاور خوبی نیست. آدم‌ها را تحت فشار قرار می‌دهد تا به زیر پا گذاشتن قانون، دزدی، کلاهبرداری و دروغ گفتن روی آورند.
۱ پسند
بقیه چطور این کارها را می‌کنند؟ چه جرأتی دارند؟ چرا دست زدن به کاری که برای بقیه مثل آب خوردن است باعث وحشتم می‌شود و عرق سردی وجودم را می‌گیرد؟
۰ پسند
راستی چرا اصلا با حلیمه ازدواج کردم؟ واقعا درست نمی‌دانم. به گذشته‌ها برمی گردم تا آن لحظه ی شومی را که تصمیم به این کار گرفتم به یاد بیاورم. حتی درست نمی‌دانم که واقعا خودم این تصمیم را گرفتم یا دیگری. به احتمال زیاد به اکراه تن به این کار داده ام. واقعا چرا آدمها اغلب اوقات تصمیم‌های بسار مهمی را در زندگی تا این حد سرسری و عجولانه می‌گیرند و اصلا متوجه نیستند که گرانبهاترین دارایی شان یعنی آزادی شان را و گاه کل زندگی شان را با این تصمیم به خطر می‌اندازند. همین آدم هنگام خرید مثلا ماشین، پیراهن، یا کراوات که هیچ اهمیتی هم در زندگی اش ندارد ساعت‌ها مسأله را سبک سنگین می‌کند و از این و آن راهنمایی می‌خواهد.
۰ پسند
من از همین مردم است که می‌ترسم. میل سیری ناپذیر آنها برای حذف مطلق بقیه مرا می‌ترساند. من این مردم را می‌شناسم!
۲ پسند
تنهایی سرنوشت همه ی آدم هاست. منتهی خیلی‌ها آن را پنهان می‌کنند؛ با چیزهایی که وجود ندارد آن را می‌پوشانند که یکیش هم لابد عشق است.
۰ پسند
ایرج گفت: تو،… تو خودت از آنچه اتفاق افتاده راضی هستی؟ پری شانه‌ها را بالا انداخت: نمی‌دانم! … و مگر فرقی می‌کند؟ اینجا کسی مسئول کاری که می‌کند نیست! همه فکر می‌کردند همان کاری را باید بکنند که دیگران می‌کنند. شاید هیچکس به خودش اجازه نمی‌داد شخصا و مستقلا در این باره تصمیم بگیرد. صورت مسئله همه را دچار هیجان کرده بود. همه مطمئن بودند باید با شاه مخالفت کنند که البته برایش دلایل کافی داشتند. و فکر می‌کردند باید با انقلاب همراهی کنند که اغلب دلیلی برای آن نداشتند. عاقبت همه راه افتادند، ما هم راه افتادیم! هیاهوی سیاست قدرت فکر کردن را از مردم گرفته است!
۰ پسند
من از آینده می‌ترسم! این ملت حرکت دسته جمعی بلد نیست، متعادل نیست و از حفظ توازن عاجز است؛ ظرافت در رفتار را نمی‌شناسد و اینها همه بخاطر این است که هیچوقت امکان رقصیدن نداشته است؛ فقط یک مشت رقص روستایی که مربوط به عهد شکار و دوران شبانی ست و معلوم نیست بتوان نام آن را رقص گذاشت. رقص دانش حرکت در عین توازن است!
۱ پسند
هیچ آدمی ممکن نیست بتواند از خودش فرار کند. وطن هر کس در حقیقت خود اوست!
۱ پسند
وقتی موسیو خبر خودکشی هدایت را به من داد هنوز فکر می‌کردم خودکشی کار شجاعانه ای ست؛ حالا مطمئنم در مملکت ما این زنده ماندن است که جرئت می‌خواهد!
۲ پسند